چطور رهبران بزرگ برای افراد الهام‌بخش می‌شوند؟
شیما مسائلی
۵ دی ۱۳۹۶
شیما مسائلی

شیما مسائلی

نزدیک به ۱٫۵ ساله در بلاگِ مدیر نوشته‌های کارآفرینی و مدیریت منتشر می‌کنم. کتاب ترجمه شده اولم با عنوان "فروشگاهی برای همه چیز: جف بزوس و عصر آمازون" منتشر شده. امیدوارم از خواندن این کتاب لذت ببرید.

آرشیو نوشته‌ها
چطور رهبران بزرگ برای افراد الهام‌بخش می‌شوند؟
مقدمه: سیمون سینک (Simon Sinek) متخصص رهبری اثربخش، سخنرانی‌های تد مشهوری دارد. او در این سخنرانی برای رهبران اثربخش، مدلی ساده و قدرتمند به نام دایره طلایی را ارائه می‌دهد.

یکی از منابع موثق برای دستیابی به اطلاعات و ایده‌های بروز در دنیای کسب‌وکار، سخنرانی‌های تد هستند. این سخنرانی منتخب یکی از پربازدیدترین ویدیوهای تد (TED) است. سیمون سینک (Simon Sinek) در تمام تحقیقات و سخنرانی های خود درباره زمینه رهبری اثربخش فعالیت می‌کند. او به دنبال راهکارهایی است که از آن طریق رهبران بتوانند همکاری‌های بین فردی، اعتماد و تحول را افزایش دهند.

او نویسنده دو کتاب مشهور و پرفروش نیویورک تایمز به نام‌های با چرا شروع کنید و رهبران آخر از همه می‌خورند می‌باشد و درباره هر دوی این کتاب های و نتایج آن سخنرانی های تد برگزار کرده است.

او در این سخنرانی و دیگر سخنرانی‌های تد خود برای کارکرد رهبران اثربخش مدلی ساده و قدرتمند ارائه می‌دهد: دایره های طلایی سوالاتی که با یک چرا شروع می‌شوند و سپس برای تایید مدل خود مثال‌های بسیاری از افراد برجسته مانند استیو جابز، مارتین لوتر کینگ، برادران رایت و غیره می‌آورد. تماشای سخنرانی‌های تد سیمون سینک را به تمام علاقه‌مندان پیشنهاد می‌کنم.

متن سخنرانی تد سیمون سینک (Simon Sinek) درباره رهبری اثربخش

– شروع ویدیو

سیمون سینک خطاب به حاضرین: چه توضیحی دارید زمانی که اتفاقات به آن گونه‌ای که انتظار دارید پیش نمی‌روند؟ یا بهتر بگویم چه توضیحی دارید وقتی دیگران می‌توانند چیزهایی را به دست بیاورند که بر خلاف همه پیش بینی هاست؟

برای نمونه چرا شرکت اپل تا این حد نوآور است؟ سال به سال آنها نوآورتر از همه رقبایشان عمل می‌کنند. در حالی‌که آنها فقط یک شرکت کامپیوتری هستند، درست مثل بقیه. آنها دسترسی مشابهی به همان استعدادها را دارند، به همان مشاورها، به همان بنگاه‌ها، به همان رسانه‌ها و … . پس چگونه است که آنها به نظر می‌رسد چیز متفاوتی دارند؟

یا چرا مارتین لوتر کینگ رهبر جنبش حقوق مدنی شد؟ او تنها کسی نبود که در دوران قبل از حقوق مدنی آمریکا رنج برده بود. او قطعا تنها سخنران بزرگ روزگارش نبود. چرا او؟

و چرا برادران رایت توانستند هواپیمای موتوری تحت کنترل انسان بسازند، وقتی که مطمئنا تیم‌های دیگری هم بودند که شایسته‌تر بودند و سرمایه‌های بیشتری هم داشتند… و نتوانستند به هواپیمای موتوری با سرنشین دست پیدا کنند و برادران رایت از آنها پیشی گرفتند.

عامل دیگری در این میان نقش بازی می‌کند.

حدود سه سال و نیم پیش من کشف جدیدی کردم و این کشف عمیقا نگاه من را آنگونه که فکر می‌کردم جهان کار می‌کند، تغییر داد. حتی عمیقا نحوه‌ای را که من در این دنیا عمل می‌کردم، تغییر داد.

من متوجه شدم که الگویی وجود دارد. متوجه شدم تمام رهبران بزرگ و اثربخش و همه سازمان‌ها در جهان (چه شرکت اپل، چه مارتین لوتر کینگ، یا برادران رایت) همه آنها درست در یک مسیر فکر، عمل و ارتباط برقرار می‌کنند و این کاملا در جهت مخالف بقیه است.

تنها کاری که کردم مدون کردن بود و این احتمالا در دنیا ساده ترین نظریه است که من آن را “دایره طلایی” می‌نامم: چرا؟ چگونه؟ چه چیز؟

قانون دایره طلایی (Golden Circle)

این نظریه مختصر توضیح می‌دهد چرا بعضی سازمان‌ها و بعضی رهبران می‌توانند الهام‌بخش باشند در حالی‌که بقیه نمی‌توانند.

اجازه بدهید خیلی سریع این کلمات را تعریف کنم.

چه چیز: تک تک افراد و سازمان‌ها در این سیاره می‌دانند که چه می‌کنند، صد در صد.

چگونه: بعضی می‌دانند که چگونه آن را انجام می‌دهند (آنچه به آن ارزش آفرینی متفاوت، شیوه انحصاری، یا USP تان می‌گویید)

چرا: اما خیلی خیلی کم هستند افراد و سازمان‌هایی که می‌دانند چرا کاری که انجام می‌دهند را انجام می‌دهند. و البته از “چرا؟” منظورم “سودآوری” نیست. سودآوری یک نتیجه است، همیشه یک نتیجه است. منظورم از چرا؟ اینست که هدف‌تان چیست؟ انگیزه‌تان چیست؟ باورتان چیست؟ سازمان شما به چه دلیل وجود دارد؟ چرا صبح از تخت خواب برخواستید؟ و چرا باید کسی به این موضوع اهمیت بدهد؟

خب در نتیجه روش تفکر ما، روش کار ما و روش ارتباط برقرار کردن ما بدیهی است که از دایره بیرونی به سمت دایرهای درونی است. ما از روشن ترین مسائل به سمت مبهم‌ترین مسائل پیش می‌رویم.

اما رهبران الهام‌بخش و سازمان‌های اثربخش، صرف نظر از اندازه‌شان و صنعتی که در آن فعالیت می‌کنند، همگی از دایره درون به بیرون می‌اندیشند، عمل می‌کنند و ارتباط برقرار می‌کنند.

بگذارید مثالی بزنم: من از محصولاات اپل استفاده می‌کنم چون محصولاتش را می‌شود فهمید و همه درک کرد. اگر اپل مانند بقیه شرکت‌ها بود، پیام تبلیغاتی آنها چیزی شبیه به این می‌شد:

“ما کامپیوترهای عالی می‌سازیم (پاسخ به دایره‌ی چه چیز؟)؛ آنها طراحی زیبایی دارند، کار با آنها آسان است و کاربرپسند هستند (پاسخ به دایره‌ی چگونه؟)؛ مایلید یکی بخرید؟”

این پیام چنگی به دل نمی‌زند. بیشتر ما اینگونه ارتباط برقرار می‌کنیم. اکثر بازاریابی ها و خرید و فروش‌ها به این شیوه انجام می‌شوند. حتی ارتباطات فرد به فرد ما نیز اینگونه است: می‌گوییم چه کار می‌کنیم، چه چیز ما را از بقیه متمایز می‌کند، یا چرا از بقیه بهتر هستیم. و در مقابل از دیگران انتظار یک رفتار داریم، مثلا خرید، رای دادن یا چیزی شبیه به آن.

ولی این شیوه الهام‌بخش نیست.

در اینجا شیوه‌ای را بیان می‌کنم که در در واقعا شرکت اپل برای ارتباط برقرار کردن استفاده می‌کند:

“ما در هر کاری که انجام می‌دهیم به تغییر وضعیت موجود باور داریم. ما به متفاوت فکر کردن باور داریم (پاسخ به دایره‌ی چرا؟)؛ روش ما برای به چالش کشیدن وضعیت موجود؛ ساختن محصولاتی با طراحی زیبا، سادگی در استفاده و کاربرپسند بودن است (پاسخ به دایره‌ی چگونه؟)؛ اینگونه است که ما کامپیوترهای عالی می‌سازیم (پاسخ به دایره‌ی چه چیز؟) مایلید یکی بخرید؟”

کاملا متفاوت بود، مگر نه؟ شما الان حاضرید از من یک کامپیوتر بخرید. من فقط ترتیب اطلاعات را برعکس کردم. این به ما ثابت می‌کنه که “مردم کار شما را نمی‌خرند، بلکه دلیل کار شما را می‌خرند.”

این موضوع توضیح می‌دهد که چرا هر فرد حاضر در این جلسه سخنرانی خیلی راحت از اپل یک کامپیوتر خرید می‌کند. علاوه بر آن خیلی راحت یک ام پی تری پلیر (MP3 Player) یا موبایل از اپل می‌خرد. ولی همانطور که قبلا هم گفتم اپل فقط یک شرکت کامپیوتری است. هیچ چیزی نیست که آنها را از بقیه شرکت‌ها به لحاظ ساختار متمایز کند. تمام رقبای آنها به یک اندازه شایستگی تولید همه‌ی این محصولات را دارند. در واقع آنها هم سعی کردند این کار را بکنند.

چندین سال پیش شرکت گیت وی (Gateway) تلویزیون های مسطح ساخت. آنها به وضوح شایستگی ساخت تلویزیون های مسطح را داشتند، چرا که سال‌ها مانتیورهای مسطح می‌ساختند. اما هیچکس از آنها خرید نکرد.

همچنین شرکت دل (Dell)، ارائه کننده ام پی تری پلیر و کامپیوترهای دستی، PDA هایش را به بازار عرضه کرد. در حالیکه آنها محصولاتی با کیفیتی عالی می‌سازند، باز هم کسی از آنها خرید نمی‌کند. در واقع حالا که در موردش صحبت می‌کنیم، حتی نمی‌توانیم تصور کنیم که بخواهیم از شرکت دل یک ام پی تری  پلیر بخریم. چرا باید بخواهید از یک شرکت کامپیوتری یک ام پی تری پلیر بخرید؟

اما ما این کار را هر روز انجام می‌دهیم. “مردم کاری که کرده‌اید را نمی‌خرند، بلکه آنها خریدار هدف شما از انجام کارتان هستند.” هدف تجارت کردن با کسی که به آنچه شما می‌سازید نیاز دارد، نیست. بلکه هدف تجارت کردن با افرادی است که به همان چیزی باور دارند که شما باور دارید.

اینجا بهترین قسمت است: هیچکدام از آنچه به شما می‌گویم، نظر شخصی من نیست. اینها همه در حوزه زیست شناسی مطرح شده‌اند. تاکید می‌کنم که “روانشناسی نه! زیست شناسی!”

اگر به یک مقطع از مغز انسان از بالا به پایین نگاه کنید، می‌بینید که مغز انسان در حقیقت تقسیم شده است که دقیقا با قسمت‌های دایره‌ی طلایی همخوانی دارد.

جدیدترین قسمت مغز ما (یا همان مغز گونه انسانی ما که نئوکورتکس نامیده می‌شود) با سطح دایره‌ی چه چیز؟ همخوانی دارد. نئوکورتکس مغز ما مسئول تمامی افکار منطقی، تحلیلی و زبان است.

دو قسمت داخلی مغز ما تشکیل دهنده لایه‌های زیرین مغز (مغز لیمبیک) هستند. مغز لیمبیک ما مسئول تمام احساسات، مانند اعتماد و وفاداری، هستند. همینطور این قسمت مسئول تمامی رفتارهای انسانی و تمام تصمیم‌گیری هاست و ظرفیتی هم برای زبان ندارد.

به عبارت دیگر وقتی از بیرون به درون ارتباط برقرار می‌کنیم، درست است که مردم می‌توانند حجم بالایی از اطلاعات پیچیده را بفهمند (مثل قابلیت‌ها، مزایا، ارقام و غیره) اما اینها برانگیزاننده‌ی رفتار نیستند. ولی وقتی از درون به بیرون ارتباط برقرار می‌کنیم، در واقع مستقیما با آن قسمتی از مغز ارتباط برقرار می‌کنیم که کنترل‌کننده رفتار ماست و سپس به مردم اجازه می‌دهیم که آن را با قسمت منطقی مغز خود بررسی کنند (یعنی همان نکات ملموسی که می‌گوییم یا انجام می‌دهیم).

اینجا همان نقطه‌‌ایست که تصمیمات دلی شکل می‌گیرند. بعضی‌وقت‌ها شما به بعضی افراد تمام آمار و اطلاعات لازم را می‌دهید و آنها می‌گویند “ما می‌دونیم که همه واقعیات و جزئیات از چه قرارند، اما یه چیزی این وسط جور در نمیاد” یا “حس خوبی بهش ندارم”.

چرا ما از این افعال استفاده می‌کنیم؟ “حس خوبی ندارم”… چون قسمتی از مغز که تصمیم‌گیری را کنترل می‌کند زبان را کنترل نمی‌کند و بهترین شکلی که ما می‌تونیم باهاش نتیجه‌گیری این قسمت رو جمع‌بندی کنیم این است که “نمیدونم. حس خوبی بهش ندارم”.

گاهی هم ممکنه شما چنین مطرح کنید که قلب یا روح شماست که شما را به جلو می‌برد. خب من دوست ندارم که تصور شما را خراب کنم ولی این روح و دل نیست که این رفتارها کنترل می‌کند، بلکه قسمت زیرین مغز (مغز لیمبیک) است. قسمتی ازم مغز که کنترل‌کننده تصمیمات، و نه زبان، است.

با توجه به اینکه مردم نسبت به کارهایی که شما انجام می‌دهید واکنش نشان می‌دهند، اگر شما دلیل کاری را که انجام می‌دهید نمی‌دانید، چطور می‌توانید مردم را وادارید که به شما رای بدهند، از شما چیزی بخرند، یا حتی مهم تر اینکه به شما وفادار بمانند و بخواهند که بخشی از آنچه شما انجام می‌دهید باشند.

تکرار می‌کنم که هدف این نیست که آنچه که دارید را به کسانی که به آن احتیاج دارد بفروشید، هدف اینست که به آن کسانی بفروشید که به آنچه شما باور دارید باور دارند. هدف تنها استخدام کسانی نیست که به کار نیاز دارند، هدف اینست که کسانی را استخدام کنید که به آنچه شما باور دارید، باور داشته باشند.

نوشته‌های با آنچه می‌خوانید

من همیشه این مسئله را گفته‌ام که اگر شما کسانی را استخدام کنید فقط به این خاطر که می‌توانند کاری را انجام دهند، آنها برای پول با شما کار خواهند کرد. اما اگر کسانی را که به آنچه شما باور دارید باور دارند، استخدام کنید، آنها با جان و دل برای شما کار خواهند کرد.

هیچ جا مثالی بهتر برادران رایت پیدا نمی‌شود: بیشتر مردم چیزی درباره فردی به نام ساموئل پیرپان لنگلی نمی‌دانند. اگر به اوایل قرن بیستم برگردیم، دست‌یابی به هواپیمای سرنشین دار موتوری رویایی بود که همه به دنبالش بودند. فردی به نام ساموئل پیرپان لنگلی دارای آن امکاناتی بود که ما به عنوان دستورالعمل رسیدن به موفقیت تصور می‌کنیم (منظور این هست که اگر به عنوان مثال امروز شرکتی شکست بخورد و شما از صاحب آن بپرسید که چرا شکست خورده، به شما خواهد گفت “سه عامل باعث شکست ما شد: کمبود سرمایه، افراد اشتباه، شرایط بد بازار”).

همیشه همین سه عامل در ذهن ماست و اینها تمام عواملی بودند که ساموئل پیرپان لنگلی برای ساخت هواپیمای سرنشین‌دار موتوری در اختیار داشت. او ۵۰ هزار دلار از دپارتمان‌های جنگی دریافت کرده بود تا بتواند ماشین پرنده بسازد. بنابراین مشکل سرمایه در میان مطرح نبوده است.

او کرسی تدریس را در دانشگاه هاروارد در اختیار داشت و در مجمع تحقیقاتی اسمیت ثونین کار می‌کرد و همچنین ارتباطات بسیار عالی داشت. او همه‌ی مغزهای بزرگ زمان خود را می‌شناخت. او بهترین مغزهایی را که باید پول می‌شود پیدا کرد، استخدام کرد.

شرایط بازار نیز درخشان بود. نیویورک‌تایمز همه‌جا به دنبال ساموئل پیرپان لنگلی بود و همه از او حمایت می‌کردند.

پس چطور است که ما تا به حال چیزی از ساموئل پیرپان لنگلی نشنیده‌ایم؟

فقط چند صد مایل آن طرف‌تر در دیتون اوهایو، دو برادر به نام‌های اولیور و یلبِر رایت با وجودی که هیچ‌یک از این عاملی که ما به عنوان رموز موفقیت می‌شناسیم (یعنی سرمایه، تخصص، حمایت بازار) نداشتند، موفق به اختراع هواپیمای سرنشین‌دار موتوری شدند.

آنها سرمایه‌ای نداشتند و هزینه‌ی رویای‌شان را با پولی که از تعمیرگاه دوچرخه‌شان درمی‌آمد، می‌پرداختند.

حتی یک نفر از تیم برادران رایت تحصیلات دانشگاهی نداشتند.

و نیویورک تایمز نیز به دنبال آنها در هیچ کجا نبود.

تفاوت در این بود: الیور ویلبر با یک آرمان به پیش می‌رفتند، با یک هدف و یک باور (دایره‌ی چرا؟) آنها باور داشتند که اگر بتوانند سر از راز این ماشین پرنده درآورند، این ماشین پرنده مسیر حرکت دنیا را تغییر خواهد داد. اما ساموئل پیرپان لنگلی متفاوت بود. او می‌خواست پول‌دار و معروف شود. او به دنبال نتیجه بود (دایره‌ی چه چیز؟)

حالا ببینید که سرانجام چه شد. کسانی که به رویای برادران رایت باور داشتند با جان و دل برای آنها کار می‌کردند. اما در گروه مقابل دیگران تنها برای چک حقوقی‌شان کار می‌کردند. آنها داستان‌هایی تعریف می‌کردند از اینکه چطور هر بار که برادران رایت بیرون می‌رفتند، مجبور بودند پنج سری از قطعات را با خودشان ببرند (چون این تعداد دفعاتی بود که آنها می‌توانستند هربار قبل از تاریک شدن هوا سقوط کنند).

سرانجام هم در هفدهم دسامبر ۱۹۰۳ برادران رایت پرواز کردند. حتی کسی آنجا نبود که موفقیت آنها را ببیند و ما چند روز بعد متوجه این واقعه شدیم.

گواه دیگری که لنگلی انگیزه اشتباهی را انتخاب کرده بود اینست که روزی که برادران رایت پرواز کردند، او دست از کار کشید.

او می‌توانست بگوید: “این یک دستاورد شگفت‌‎انگیز است دوستان، و من بر پایه‌ی فناوری شما آن را بهتر خواهم کرد.” اما اینکار را نکرد. او اولین نفر نبود، پول‌دار و معروف نشد و بنابراین کارش را رها کرد.

مردم کار شما نمی‌خرند، بلکه خریدار هدف شما از انجام کارتان هستند و اگر شما درباره آنچه باور دارید صحبت کنید، کسانی را جذب می‌کنید که به آنچه که باور دارید باور دارند.

اما چه اهمیتی دارد که کسانی را جذب کنید که به آنچه شما باور دارید باور داشته باشند؟ علت این مسئله موضوعی است که به قانون انتشار نوآوری مربوط می‌شود.

اگر این قانون را نمی‌شناسید، احتمالا این توزیع را می‌شناسید: ۲٫۵% نخستین جامعه ما افراد نوآور هستند. ۱۳٫۵% بعدی را پذیراهای اولیه نام می‌گذاریم. سپس ۳۴% که اکثریت اولیه و بعد از آن ۳۴ درصد دیگر که اکثریت ثانویه هستند. در نهایت ۱۶% افراد جامعه قرار دارند که به آنها لقب عقب‌مانده را می‌دهند (تنها دلیلی که این افراد تلفن های دکمه‌دار می‌خرند اینست که دیگر نمی‌توانند تلفن‌های گیر بیاورند که شماره‌گیر چرخشی دارد). (خنده حضار)

قانون انتشار نوآوری

همه ما در زمان‌های مختلف در جاهای مختلفی از این مقیاس قرار می‌گیریم، اما چیزی که قانون انتشار نوآوری به ما می‌گوید اینست که اگر شما موفقیت در اکثریت بازار را می‌خواهید یا به دنبال پذیرفته شدن ایده‌تان در اکثریت بازار هستید، به هدف خود نمی‌رسید مگر اینکه به مرز پذیراهای اولیه و اکثریت اولیه برسید (یعنی بین ۱۵ تا ۱۸ درصد جامعه را با خود همراه کرده باشید) و بعد… اکثریت جامعه خود به خود به سمت شما سرازیر خواهد شد. چرا که اکثریت جامعه چیز جدیدی را امتحان نخواهند کرد، مگر اینکه کس دیگری اول آن را امتحان کرده باشد.

نوآوران و پذیراهای اولیه کسانی هستند که گرفتن تصمیمات دلی برایشان راحت است. اینها کسانی هستند که شش ساعت در صف می‌ایستند تا وقتی آیفونی به بازار عرضه می‌شود آن را خریداری کنند. در حالی که می‌توانند یک هفته صبر کنند تا در فروشگاه‌ها موجود شود و راحت‌تر آن را بخرند. اینها کسانی هستند که چهل هزار دلار برای تلویزیون‌های مسطحی که تازه به بازار آمده بود، خرج کردند. حتی با وجودی که تکنولوژی آن پایین بود. آنها این کار را به خاطر بالا بودن یا نبودن تکنولوژی آن انجام ندادند، بلکه به خاطر خودشان آن را انجام دادند. چون می‌خواستند اولین باشند.

مردم کار شما را نمی‌خرند بلکه آنها خریدار هدف شما از انجام کارتان هستند و کاری که شما انجام می‌دهید به سادگی اثبات می‌کند که به چه چیزی باور دارید. در واقع مردم کارهایی را انجام می‌دهند که اثبات می‌کند “آنها” به چه چیزی باور دارند.

دلیلی که یک فرد شش ساعت در صف خرید آیفون صف می‌ایستد باور او درباره دنیاست و اینکه می‌خواهد دیگران او را چگونه ببینند. او می‌خواهد که دیگران او را به عنوان “اولین”ها ببینند.

بگذارید برای شما یک مثال معروف از موفقیت و شکست با توجه به قانون انتشار نوآوری بیاورم.

اول، یک شکست معروف تجاری: ما چند دقیقه پیش گفتیم که دستورالعمل موفقیت پول، افراد متخصص و شرایط خوب بازار است. درسته؟ به شرکت تیوو (TiVo) نگاه کنید. از زمانی تیوو (یک دستگاه جانبی برای تلویزیون) به بازار آمد حدود ده سال پیش تا به امروز، آنها تنها محصول با کیفیت بازار بودند. هیچ بحثی در اینباره نیست. اونها سرمایه گذاری بسیار خوبی داشتند.  شرایط بازار عالی بود. حتی این کلمه به عنوان یک فعل وارد ادبیات مردم شد. اما تیوو به یک شکست تجاری تبدیل شد.

آنها پول خوبی به‌دست نیاوردند. سهام بازارشان در زمان عرضه ۳۰ تا ۴۰ دلار بود و بعد از آن سقوط کرد و دیگر هیچ‌وقت بالای ۱۰ دلار معامله نشد. علتش هم اینست که وقتی تیوو محصول خود را به بازار عرضه کرد صرفا به مردم اعلام کرد که “چه چیزی” ساخته است. آنها گفتند “ما محصولی داریم که برنامه زنده تلویزیونی را متوقف می‌کند، پیام‌های بازرگانی را رد کرده و یا برنامه‌های زنده را به عقب بر می‌گرداند، آنچه را که شما عادت به دیدن دارید به خاطر می‌سپارد (حتی بدون اینکه شما بخواهید).”

خیلی ساده واکنش عامه‌ی بدبین مردم به این ماجرا این بود که “ما حرف‌تان را باور نمی‌کنیم،” یا “ما نیازی به این محصول نداریم،” و “ما اصلا چنین چیزی دوست نداریم.” و نهایتا گفتند “شما دارید ما را می‌ترسانید.”

چه می‌شد اگر شرکت می‌گفت: “اگر شما جزو آن دسته از افرادی هستید که دوست دارید بر تمام جنبه‌های زندگی تان تسلط کامل داشته باشید، ما برای شما محصولی جدید داریم! تلویزیونی که برنامه‌های زنده را برایتان متوقف می‌کند، به عقب برمی‌گرداند، پیام‌های تبلیغاتی را رد می‌کند و علایق شما را به خاطر می‌سپارد.”

مردم کار شما را نمی‌خرند بلکه آنها خریدار هدف شما از انجام کارتان هستند و کاری که شما می‌کنید به سادگی عنوان مدرکی برای اثبات باورهای شماست.

حالا اجازه دهید برایتان یک مثال موفقیت بر اساس قانون انتشار نوآوری بیاورم.

در تابستان ۱۹۶۳ دویست و پنجاه هزار نفر میدان بزرگ شهر واشنگتن جمع شدند تا سخنرانی مارتین لوتر کینگ را بشنوند. برای هیچ یک از آنها دعوتنامه ارسال نشده بود و هیچ وبسایتی هم نبود که تاریخ آن را چک کنند. چطور ممکن است که شما هم چنان کاری را انجام دهید؟

خب دکتر کینگ تنها کسی در آمریکا نبود که سخنور باشد یا به دلیل حقوق مدنی آزار دیده باشد. حتی برخی از ایده‌های او بد بودند. اما او یک موهبت داشت. لوتر کینگ دوره راه نمی‌افتاد به مردم بگوید که آمریکا به چه تغییراتی احتیاج دارد، بلکه او دوره گشت تا به مردم بگوید که به چیزی باور دارد.

او دائما تکرار می‌کرد: “من باور دارم، من باور دارم….” و کسانی که به آنچه او باور داشت، باور داشتند آرمان او را فرا گرفتند و از آن خود دانستند و به دیگران اعلام کردند. بعضی از آن مردم ساختارهایی ایجاد کردند تا این کلام را به افراد بیشتری برسانند؛ نتیجه مشخص است…

۲۵۰ هزار نفر در روز و ساعت مقرر برای شنیدن سخنرانی او به واشنگتن آمدند. چه تعدادی از آنها به خاطر خود مارتین لوتر کینگ آمدند؟ هیچکس! آنها به خاطر خودشان در آن سخنرانی حاضر شدند. این چیزی بود که آنها درباره‌ی آمریکا باور داشتند و انگیزه آنها برای ۸ ساعت سفر با اتوبوس برای ایستادن در زیر آفتاب وسط آگوست به واشنگتن بود.

این چیزی است که آنها باور داشتند و این مسئله ربطی به سیاه در مقابل سفید نداشت، چرا که ۲۵% از حضار سفیدپوست بودند. دکتر کینگ باور داشت که دو نوع قانون در این دنیا وجود دارد: آنهایی که توسط یک نیروی برتر ساخته شده؛ و آنهایی که توسط انسان ساخته شده‌اند. فقط وقتی که قوانینی که بوسیله انسان ساخته شده با قوانین ساخته شده و برتر همخوان باشند ما در دنیایی عادلانه زندگی می‌کنیم. اتفاقا جنبش حقوق مدنی دقیقا همان ابزاری بود که کمک کرد تا بتواند آرمانش را زنده کند.

ما او را دنبال کردیم، نه به خاطر او، بلکه به خاطر خودمان. و به هر حال او سخنرانی “من رویایی دارم” را ایراد کرد، نه سخنرانی “من یک برنامه دارم” را. (خنده حضار)

حالا به سیاستمداران گوش دهید که برنامه های جامع ۱۲ نکته‌ای ارائه می‌کنند. آنها برای هیچکس الهام‌بخش نیستند. چون یک طرف رهبران وجود دارند و یک طرف کسانی که رهبری می‌کنند. رهبران مسند قدرت یا حکمرانی را در دست می‌گیرند؛ اما آنهایی که حکمرانی می‌کنند برای ما الهام بخشند. تفاوتی نمی‌کند که این رهبران اشخاص باشند یا سازمان‌ها. ما کسانی را دنبال می‌کنیم که رهبری می‌کنند، نه به این دلیل که مجبوریم بلکه به خاطر اینکه می‌خواهیم.

ما کسانی که رهبری می‌کنند را دنبال می‌کنیم، نه به خاطر آنها بلکه به خاطر خودمان. و اینها همان کسانی هستند که با چرا؟ شروع می‌کنند و به همین دلیل است که برای دیگران می‌توانند الهام بخش باشند یا افراد دیگری را پیدا کنند که برای مردم الهام بخش شوند.

(تشویق حضار)

– پایان ویدیو

 

اگر به دنبال منابع بیشتری در زمینه رهبری می‌گردید، خلاصه کتاب ذهنیت موسس (نوشته کریس زوک و جیمز آلن) را به شما پیشنهاد می‌کنم. همچنین سایر مقالات ما را در زمینه رهبری اثربخش دنبال کنید.

اگر به دنبال سخنرانی های تد بیشتری هستید، سخنرانی تد کن رابینسون را درباره خلاقیت تماشا کنید. او در این سخنرانی به دنبال این پرسش است که “آیا مدارس باعث از بین رفتن خلاقیت در ما می‌شوند؟”.

 

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *