موضوع سخنرانی تد : آیا مدارس باعث از رفتن خلاقیت در افراد می‌شوند؟ (Do Schools Kill Creativity)

سخنران : کن رابینسون (Ken Robinson)

گردآورنده متن سخنرانی تد : شیما مسائلی

مقدمه

یکی از منابع موثق برای دستیابی به اطلاعات و ایده های بروز در دنیای کسب و کار، بهره گیری از اطلاعات سخنرانی تد است. امید داریم تا با گلچین کردن مشهورترین سخنرانی تد در این حوزه (کسب و کار و توسعه فردی) بتوان اندکی از “وقت” شما را برای پیدا کردن سخنرانی تد مورد نظرتان و همچنین “حجم” مورد نظر برای دانلود ویدیوها صرفه جویی کرد.

درباره کن رابینسون – نویسنده و مربی

کن رابینسون متخصص در زمینه خلاقیت است. او دائما شیوه‌های تدریس را به چالش می‌کشد و تا کنون در معرفی نظریه‌ی افراط گرایانه اش درباره‌ی تحول سیستم آموزشی در مدارس نیز موفق بوده است. باور آقای رابینسون بر این است که نظام آموزشی باید در راستای تقویت خلاقیت عمل کند و آگاه باشد که چندین نوع مختلف از هوش وجود دارد. تماشای این سخنرانی تد را به تمام علاقه مندان به موضوع خلاقیت توصیه می‌کنم.

متن سخنرانی تد درباره خلاقیت

کن رابینسون خطاب به حاضرین سخنرانی تد : صبح بخیر خوب هستید؟ این کنفرانس ها ( درباره خلاقیت ) خیلی عالی هستند مگه نه؟ واقعا من را تکان داده‌اند. در واقع آن قدر تکان خورده‌ام که دارم اینجا را ترک می‌کنم.

(خنده حضار)

سه زمینه کلی در این چند سخنرانی تد بوده و مرتبط با موضوعی هستند که من می‌خواهم درباره آن صحبت کنم.

یکی از این موضوعات درباره شواهد خارق العاده از خلاقیت انسان در تک تک سخنرانی‌ تد هایی بوده که تاکنون داشته‌ایم. خلاقیت تمام افرادی که دیده اید هم متنوع و هم گسترده اند.

دومین موضوعی که در سخنرانی تد های پیشین اشاره شده اینست که ما در موقعیتی قرار داریم که نمی‌دانیم قرار است در آینده چه اتفاقاتی بیافتد. به عبارتی از آینده هیچ ایده ای نداریم و نمی‌دانیم که چه چیزهایی اتفاق خواهد افتاد.

من به موضوع آموزش و پرورش علاقه مندم. البته چیزی که متوجه شدم اینست که در واقع همه یک علاقه‌ای به آموزش و پرورش دارند. شما ندارید؟ این موضوع واقعا برای من جالبه.

اگه شما در یه مهمانی شام باشید و بگویید که در زمینه آموزش و پرورش کار می‌کنید… البته راستش اگه در آموزش و پرورش کار می‌کنید، زیاد پیش نمیاد که در مهمانی شام باشید (خنده حضار) چون دعوت نمی‌شید و جالبه که اگه هم دعوت شدید هیچوقت دوباره دعوت نمی‌شید. این موضوع برای من عجیبه (خنده حضار).

اما اگه دعوت شدید و کسی از آنها از شما بپرسه که مثلا “کار شما چیه؟” و شما بگید که در زمینه آموزش و پرورش کار می‌کنید، می‌بینید که رنگ از رخ اونها می‌پره! و با خودشون فکر می‌کنند که “خدای من! آخه چرا من؟ آن در همین یک روزی که در هفته برای تفریح داشتم.” (خنده حضار) حالا اگر شما از درباره تحصیلات شان از آنها سوال کنید شما را به دیوار می‌چسبانند. چون تحصیلات یکی از آن چیزهایی است که که برای مردم مسئله عمیقی است. درست میگم؟ مثل مذهب، پول و چیزهای دیگه.

بنابراین من اهمیت زیادی به آموزش و پرورش می‌دهم و فکر می‌کنم همه ما همینطوریم. این مسئله برایمان اهمیت زیادی داره زیرا این آموزش و پرورش است که قراره ما را برای آینده‌ای آماده کنه که نمی‌توانیم درک اش کنیم.

اگه به بچه هایی که امسال مدرسه را شروع می‌کنند فکر کنید متوجه میشید که آنها در سال ۲۰۶۵ بازنشسته خواهند شد و هیچ کس روحش هم خبر ندارد که با وجود تخصصی که در این چهار صباح از عمرشان یاد می‌گیرند دنیا در آن موقع چه شکلی خواهد بود.

با این وجود قراره این بچه ها را برای آن موقع آماده کنیم، پس این غیرقابل پیش بینی بودن از نظر من شگفت آوره.

و سومین موضوعی که در سخنرانی تد های پیشین اشاره شده اینست که با وجود تمام اختلافات، همه‌ی ما روی این موضوع توافق داریم که کودکان مان چه قابلیت های خارق العاده‌ای دارند. مثل قابلیت های آنها برای نوآوری و خلاقیت.

مثلا اجرای دیشب سیرنا (Sirena) دیشب شگفت آور بود. مگه نه؟ شگفت آور بود که چه کارهایی می‌تونست بکنه و البته او یک فرد استثناییه. اما به نظر من قابلیت های دوران کودکی همگی شگفت آورن. آنچه دیشب دیدیم یک انسان خارق العاده بود که استعداد پیدا کرده و نظر من اینه که همه بچه ها دارای استعدادهای فوق العاده هستند و ما آنها را به طرزی خیلی بی رحمانه سرکوب می‌کنیم.

بنابراین امروز می‌خواهم درباره آموزش و پرورش و خلاقیت صحبت کنم. نظر من اینه که امروزه خلاقیت به اندازه داشتن سواد خواندن و نوشتن در آموزش و پرورش مهمه و باید به همان شکل به آن اهمیت داد.

 

من اخیرا داستانی شنیده‌ام و عاشق تعریف کردنش هستم. درباره یک دختر کوچولوی شش ساله که سر کلاس نقاشی حاضر میشد. او ته کلاس می‌نشست و نقاشی می‌کشید. معلم اش می‌گفت که این دختر کوچولو به ندرت به درس توجه می‌کند ولی به نقاشی توجه ویژه ای داشت. معلم که این موضوع برایش بسیار جالب بود می‌گفت که وقتی بالای سر این دخترک رفته و از او پرسیده که “چه چیزی نقاشی می‌کنی؟” دخترک جواب داده: “من دارم عکس خداوند رو می‌کشم.” معلم به او میگه: “ولی کسی نمی دونه که خدا چه شکلیه” و جواب دخترک این بوده که: “خب تا یک دقیقه دیگه می‌فهمند چه شکلیه”. (خنده حضار)

 

زمانی که پسرم در انگلستان چهار ساله بود در نمایش ولادت حضرت مسیح نقشی به عهده داشت. داستانش را خاطرتان هست؟ پسرم جمیز نقش یوسف گیرش آمد و ما از این موضوع خیلی خوشحال بودیم. از نظر ما یکی از نقش های اصلی داستان بود. ما آنجا را پر از افرادی کرده بودیم که تی شرت های مخصوص بپوشند. تی شرت هایی که روی آن نوشته شده بود: “جمیز رابینسون واقعا همان یوسف است!” (خنده حضار)

نقش جمیز خیلی دیالوگی نداشت، به جز در همان قسمتی که سه پادشاه با هدایایی در دست وارد می‌‌شوند و طلا، کندر و مرمر می‌آورند. ما آنجا نشسته بودیم که سه تا پسر وارد صحنه شدند. آنها روی سرشان حوله پیچیده بودند و جعبه هایشان را زمین گذاشتند. پسر اول گفت: “من برایتان طلا آورده ام.” پسر دوم گفت: “من برایتان مرمر آورده ام.” و پسر سوم گفت: “اینو فرانک براتون فرستاده.” (خنده حضار)

چیزی که در همه اینها داستان ها مشترکه اینه که بچه ها شانس خودشان را امتحان می‌کنند. اگر نمی‌دانند یک چیزی امتحان می‌کنند. درست می‌گم؟ اونا از اشتباه کردن نمی‌ترسند. حالا من نمی‌خوام بگم که اشتباه کردن و خلاق بودن هم معنی هستند. اما چیزی که می‌دانم اینست که اگر آماده اشتباه کردن نباشید، هیچ وقت هیچ فکر نابی به ذهن تان نمی‌رسد.

البته بسیاری از کودکان این قابلیت را قبل رسیدن به بزرگسالی از دست می‌دهند و تبدیل به کسانی می‌شوند که از اشتباه کردن می‌ترسند.

ما حتی شرکت هایمان را هم به همین شکل اداره می‌کنیم. ما اشتباه را تبدیل به گناه می‌کنیم و حالا داریم به همین شکل نظام آموزش و پرورش ملی مان را اداره می‌کنیم. نظام آموزش و پرورش ما جایی است که اشتباه کردن در آن بدترین کار ممکن است. نتیجه اش اینست که مردمی را پرورش می‌دهیم که ظرفیت های خلاق خود را از دست می‌دهند.

پیکاسو گفته: “همه کودکان هنرمند به دنیا می‌آیند.” مسئله اینست که در حال بزرگ شدن چطور هنرمند بمانیم؟ من شدیدا به این موضوع اعتقاد دارم که ما به سمت خلاقیت رشد نمی‌کنیم. بلکه از آن دور می‌شویم و در زمینه های دیگری رشد می‌کنیم. به عبارت دیگر، ما خارج از خلاقیت، پرورش پیدا می‌کنیم. خب چرا اینطوره؟

 

من تا حدود پنج سال پیش در انگلستان زندگی می‌کردم. در واقع ما از آنجا به لس آنجلس آمدیم. نکته ای که در این تغییر موقعیت به چشم من آمد این بود که وقتی به آمریکا می‌روید و وقتی در سراسر جهان سفر می‌کنید، تمام سیستم های آموزش و پرورش دنیا یک سلسله مراتب برای درس ها دارند. همه شان. فرقی نمی‌کند کجا بروید. آدم فکر می‌کند شاید جاهای دیگر طور دیگری باشد ولی نیست. در بالای این سلسله مراتب ریاضیات و زبان قرار دارند، سپس علوم انسانی و در پایین هم هنرها هستند. تقریبا در همه این سیستم ها هم سلسله مراتبی درون هنرها وجود دارد. مثلا هنر و موسیقی معمولا جایگاه بالاتری در مدارس دارند تا نمایش و رقص.

هیچ سیستم آموزش و پرورشی روی زمین وجود ندارد که هر روز به بچه ها رقص یاد بدهد، همان طوری که به آنها ریاضی یاد می‌دهد. چرا؟ چرا اینطور نیست؟ من فکر می‌کنم این موضوع اهمیت زیادی داره. به نظر من ریاضی مهمه ولی رقص هم همینطور. بچه ها اگه اجازه داشته باشند همیشه می‌رقصند. همه ما اینطوریم. همه ما بدن داریم غیر ازینه؟

در حقیقت اتفاقی که می‌افته اینه که همین طور که بچه ها بزرگ میشن، ما پرورش اونا رو به تدریج از کمر به بالا انجام می‌دهیم و بعدش فقط روی سرشان متمرکز می‌شویم و بعدا حتی متمایل به یک سمت از سرشان می‌شویم. اگه یه موجود فضایی بودید و از آموزش و پرورش دیدن می‌کردید و می‌پرسیدید “این آموزش و پرورش عمومی برای چیه؟” گمانم باید می‌گفتید که نتیجه‌ی آموزش پرورش عمومی اینست که چه کسی با این روش موفق می‌شود، چه کسی همه کارهایی که باید انجام دهد انجام می‌دهد، چه کسی همه صد آفرین ها را می‌گیرد، برنده ها چه کسانی هستند و غیره. گمانم باید نتیجه می‌گرفتید که تمام هدف آموزش و پرورش عمومی در سراسر جهان اینه که اساتید دانشگاه تولید کنه، غیر ازینه؟

اساتید دانشگاه کسانی هستند که سر از بالای هرم در می‌آورند و من هم قبلا از همون ها بودم. من اساتید دانشگاه را دوست دارم، ولی می‌دانید این کار درست نیست که آنها را به عنوان نقطه اوج دستاوردهای بشر ستایش کنیم. آنها فقط نوعی از زندگی بشر هستند، نوعی دیگر از زندگی. ولی نسبتا جالب هستند و من این را از روی علاقه ای که به آنها دارم می‌گویم. بنابر تجربه‌ی من یک چیز جالب درباره استادها، همه نه ولی معمولا، اینست که آنها در کله شان زندگی می‌کنند. بله آنها اون بالا کمی هم متمایل به یک سمت از کله شان زندگی می‌کنند. آنها مستقل از بدنشان هستند. می‌دانید یک جوری واقعا به بدنشان به عنوان وسیله نقلیه‌ای برای کله شان فکر می‌کنند، مگه نه؟ راهی برای رساندن کله شان به جلسات. راستی اگر شواهد واقعی برای تجربه خروج از بدن می‌خواهید، خودتان را به یک کنفرانس علمی چند روزه ببرید و آخر شب همراه با آنها به یک دیسکو بروید (خنده حضار). آنجا خواهید دید که مردان و زنان بزرگ در حالی که به نحوی پریشان دور خودشان می‌پیچند بدون هماهنگی با موسیقی، منتظرند جشن تمام شود تا بتوانند بروند خانه و درباره اش مقاله بنویسند. (خنده حضار)

سیستم آموزش و پرورش ما مبتنی بر مفهوم قابلیت علمیه و این مسئله دلیل داره. کل سیستم که در جهان زمانی اختراع شد که سابقه‌ی هیچ نظام آموزش و پرورش عمومی قبل از قرن نوزدهم وجود نداشت. همه آنها به وجود آمدند تا پاسخگوی نیازهای صنعتی شدن باشند. برای همین سلسله مراتب در نظام آموزش و پرورش ریشه در دو ایده داره.

اول اینکه آن درس هایی که بیشترین فایده را برای کار داشتند در بالای سلسله مراتب قرار بگیرند. برای همین احتمالا از چیزهایی که در کودکی دوست داشتید با این توجیه که در آن زمینه هیچ وقت یک کار درست و حسابی پیدا نمی‌کنید، مایوس می‌شدید. درست نمیگم؟ موسیقی را ول کن، نوازنده نمیشی. هنر را ول کن، هنرمند نمیشی…. نصیحت هایی خیرخواهانه اما به کلی اشتباه.

دلیل دوم قابلیت علمیه، که واقعا بر دید ما از هوش تسلط پیدا کرده، چرا که اگه دقیق تر بهش فکر کنید تمام سیستم آموزش و پرورش عمومی در همه جای جهان یک فرآیند طولانی برای ورود به دانشگاهه و نتیجه اش اینه که خیلی از افراد بسیار با استعداد، نابغه و خلاق فکر می‌کنند که مناسب این نظام نیستند. چون چیزهایی که آنها در مدرسه خوب بلد بودند برای کسی ارزشمند نبود یا حتی ننگ به حساب می‌آمد. من فکر می‌کنم که ما دیگر نمی‌توانیم هزینه ادامه دادن این روش را در آموزش و پرورش بپردازیم.

طبق آمار یونسکو در سی سال آینده تعداد افرادی که در سراسر جهان فارغ التحصیل خواهند شد، بیشتر از تمام افرادی میشه که از نظام آموزش و پرورش در طول تاریخ فارغ التحصیل شده‌اند.

آدم های بیشتر و این ترکیبیه از تمام چیزهایی که درباره اش صحبت کردیم، از تغییرات تکنولوژی گرفته تا ساختار جمعیت، انفجار بزرگ جمعیت و… ناگهان مدرک ها دیگر ارزشی ندارند، درست نمی‌گم؟

وقتی من دانشجو بودم اکر مدرک داشتید، کار داشتید. اگر کار نداشتید به خاطر این بود که نمی‌خواستید داشته باشید. ولی این روزها بچه هایی که مدرک دارند خیلی وقت ها برمی‌گردند خانه و به بازی های رایانه‌ای شان ادامه می‌دهند، چون حالا کاری که قبلا لیسانس می‌خواست فوق لیسانس نیاز دارد و کاری که قبلا فوق لیسانس می خواست، دکترا لازم دارد. انگار که نوعی فرآیند تورم علمی به وجود آمده و نشانگر اینست که کل ساختار آموزش و پرورش ما در حال تغییره.

 

ما باید به کلی دیدمان را دباره هوش بازنگری کنیم. ما سه نکته را در مورد هوش می‌دانیم: اول اینکه هوش متنوعه. فکر کردن ما درباره دنیا به روش هایی است که دنیا را تجربه می‌کنیم. یعنی ما تصویری، صوتی، حرکتی، حتی مجرد یا مجسم فکر می‌کنیم.

دوم اینکه هوش پویاست. اگر به تبادلات مغز انسان نگاه کنید همان طور که دیروز تعدادی از سخنرانان گفتند، هوش به طرز شگفت آوری تبادلیه. مغز به قطعات مختلف تقسیم نشده، در واقع خلاقیت، که من آن را فرآیند داشتن ایده های ناب و با ارزش تعریف می‌کنم، بیشتر وقت ها از طریق تبادل میان روش های مختلف دیدن پدید می‌آید.

و سومین مورد درباره هوش اینست که منحصر بفرده. من دارم روی کتابی کار می‌کنم با عنوان “شکوفایی” که مبتنی بر یک سری مصاحبه است که با مردم داشتم درباره اینکه چطور استعدادهایشان را کشف کرده‌اند. برایم خیلی جالبه که چطور این افراد استعدادهایشان را کشف کرده‌اند. در حقیقت ماجرا از یک گفتگو شروع شد که با یک خانم خارق العاده داشتم. شاید بیشتر مردم درباره اش نشنیده باشند. اسم او جیلیان لین (Gillian Lynne) است. درباره اش شنیدید؟ بعضی ها شنیده اند. او یک طراح رقصه و همه کارهایش را می‌شناسند. او رقص نمایش های گربه ها (Cats) و شبح اپرا را انجام داده است. شگفت انگیزه. به هرحال من و جیلیان یک روز با هم ناهار می‌خوردیم و من گفتم: “جیلیان چی شد که تونستی رقاص بشی؟”. اون گفت وقتی که مدرسه می‌رفت واقعا کسی بهش امیدوار نبود و مدرسه اش در دهه ۳۰ برای پدر و مادرش نامه نوشت که “ما فکر میکنیم جیلیان دچار نوعی اختلال یادگیری باشه” اون نمیتونست تمرکز کنه، همه اش وول می خورد. فکر کنم اگر امروز بود می‌گفتند که او بیش فعالی (ADHD) داره، مگه نه؟ اما او در دهه ۱۹۳۰ بود و بیش فعالی هنوز شناخته نشده بود.

به هر حال او به ملاقات یک متخصص رفت. در یک اتاق که با بلوط تزئین شده بود به همراه مادرش منتظر شدند. او را راهنمایی کردند که روی یک صندلی در ته اتاق بنشیند و همان جا بیست دقیقه همراه نشست تا متخصص با مادرش درباره همه مشکلات جیلیان در مدرسه صحبت کند. در آخرش دکتر رفت و نشست کنار جیلیان و گفت: “جیلیان من به همه حرف هایی که مادرت گفته گوش دادم و حالا باید باهاش خصوصی حرف بزنم” او گفت: “همین جا صبر کن. ما برمی‌گردیم. زیاد طول نمی‌کشه.”

آنها رفتند و تنهایش گذاشتند اما در حالی که از اتاق بیرون می‌رفتند دکتر رادیو را روشن کرد که روی میز کارش بود. وقتی آنها از اتاق بیرون رفتند، به مادر جیلیان گفت: “همین جا بایستید و فقط تماشایش کنید”. دکتر لحظه‌ای که از اتاق خارج شدند، می‌گفت جیلیان روی پاهایش ایستاده بود و با موسیقی حرکت می‌کرد. چند دقیقه ای نگاهش کردند. سپس برگشت و به مادرش گفت : “خانم لین، جیلیان بیمار نیست، او یک رقاص است. او را مدرسه رقص ببرید.” من از او پرسیدم که بعد از آن چه شد و جیلیان تعریف کرد: “مادرم همان کار را کرد. نمی توانم به زبان بیاورم که چقدر خارق العاده بود. ما وارد یک اتاق شدیم که پر بود از آدم هایی مثل خودم. آدم هایی که نمی‌توانستند یک جا آرام بگیرند. آدم هایی که برای فکر نیاز به حرکت داشتند. آنها باله، رقص تپ و رقص جاز، مدرن و معاصر انجام می دادند. او بعد از مدتی برای پذیرش در مدرسه سلطنتی باله اقدام کرد. جیلیان یک تک رقاص شده بود و مسیر شغلی شگفت انگیزی داشت و بعدا از مدرسه باله فارغ التحصیل شد. او بعد از فارغ التحصیلی شرکت خودش را به نام “شرکت رقص جیلیان لین” راه اندازی کرد. بعد از مدتی با اندرو لوید وبر (Andrew Lloyd Weber) آشنا شد و مسئولیت برخی از موفق ترین کارهای نمایشی موزیکال را در طول تاریخ به عهده گرفت. میلیون ها نفر از کارهای او لذت برده اند و او امروزه یک میلیونر است.

اگر دکتر دیگه ای بود ممکن بود به او چنتا قرص بدهد و صرفا بخواهد او را آرام تر کند (تشویق حضار).

 

حالا من فکر میکنم به نظرم نتیجه ای که میشه گرفت اینه که تنها امید ما برای آینده دنبال کردن مفهوم جدیدی از بوم شناسی انسانیه. ما باید مفهوم ذهنی مان را درباره غنای قابلیت انسان بازنگری کنیم.

سیستم آموزش و پرورش ذهن های ما را “به دنبال یک کالای خاص” معدن کاوی کرده به همان شکلی که ما در معادن زمین کاوش می‌کنیم. در حالی که این کار برای آینده به درد ما نمی خورد. ما باید بر اصول بنیادی که طبق آنها فرزندان مان را آموزش می دهیم بازنگری داشته باشیم. یک جمله زیبا از جوناس سالک (Jonas Salk) هست که می‌گوید: “اگر تمام حشرات از کره زمین محو شوند، به پنجاه سال نمی کشد که کل حیات در کره زمین نابود می‌شود. اما اگر تمام انسان ها از کره زمین محو شوند، در عرض پنجاه سال تمام گونه های حیات شکوفا می شوند.” و اون راست میگفت. چیزی که تد از اون تقدیر میکنه، موهبت پندار انسانه.

پندار. حالا باید مراقب باشیم که از این موهبت هوشمندانه استفاده کنیم. تنها کاری که در این راستا کار باید بکنیم اینه که قابلیت های خلاق خودمان را، با همان غنایی که دارند، ببینیم و آنوقت می‌بینیم که برای فرزندانمان هنوز امیدی هست.  وظیفه ما اینه که آنها را تربیت کنیم تا بتوانند با این آینده روبرو شوند. در ضمن ما ممکنه این آینده را نبینیم اما آنها می‌بینند و وظیفه ما اینه که به آنها کمک کنیم آینده را به خوبی بسازند.

 

متن سخنرانی تد : آیا مدارس باعث از رفتن خلاقیت در افراد می‌شوند؟ (Do Schools Kill Creativity)

سخنران : کن رابینسون (Ken Robinson)

گردآورنده متن سخنرانی تد : شیما مسائلی

 

اگر به دنبال منابع بیشتری در زمینه پرورش خلاقیت می‌گردید، کتاب نوآفرینی آدام گرانت (انتشار سال ۲۰۱۶) را به شما پیشنهاد می‌کنم. همچنین سایر مقالات ما را در زمینه خلاقیت دنبال کنید.

اگر اطلاعات بیشتر از کن رابینسون هستند به صفحه ویکی پدیای او سر بزنید. همچنین اصل سخنرانی تد او را می‌توانی از وبسایت تد تماشا کنید.

از توجه شما ممنونم. هفته آینده با سخنرانی تد مشهور دیگری در زمینه رهبری (سخنران : سیمون سینک) همراه باشید.

نوشته خوبی بود؟ با دوستانتان به اشتراک بگذارید